بازگشت شهرزاد

 

فصل اول

 

 

* قطره قطره

 

مدتی قبل در کشور ایران ، جوانی بنام رامین از دختری بنام رکسانا تقاضای ازدواج کرد. پس از ازدواجشان ، رامین و رکسانا از خانواد هایشان خدا حافظی کرده و برای ماه عسل از تهران به شیراز مسافرت کردند. در شیراز اتاقی در یک هتل گران قیمت گرفته و به تفریح و گشت و گزار پرداختند. در مدّت اقامتشان در شیراز از مناظرو دیدنیهای آنجا مانند کاروانسرای وکیل ، مقبره حافظ شیرازی و تخت جمشید دیدن

کردند. بعد از اقامتشان در شیراز به قصد دیدن اماکن و دیدنیهای دیگر کشور ، شیراز را به مقصد یزد ترک کردند.

 

در حالی که در جاده به طرف یزد حرکت می کردند هر دو احساس عجیبی داشتند. زمانۀ آشفته ای بر کشور حکمفرما بود و نوای دور دست جنگ هر روز به گوش نزدیکتر می رسید. هر دو سعی می کردند دربارۀ وضعیت کشور صحبت نکنند ولی بعضی وقتها بدون اراده صحبت به این موضوع کشیده می شد.

 

در حالی که رکسانا به دیدنیهایی که به تازه گی با رامین در شیراز دیده بودند فکر می کرد گفت: " کاشکی امریکایی ها ارزش ثروت فرهنگی ما و خدمتمان به تمدن  دنیا را می فهمیدند ". رامین در جوابش گفت : " امریکایی ها فعلأ به این چیزها اهمیتی نمی دهند ". رکسانا گفت : ولی اگر به میتیاتور های ایرانی و شعر های شعرایی مثل حافظ ، فردوسی و خیام نگاه می کردند حتمأ یک جور دیگری دربارۀ ما فکر می کردند. رامین اضافه کرد :" بله ، شعری مثل شعر حافظ  که عشقی را که من به تو احساس می کنم به این زیبایی به قلم کشیده". رکسانا لبخند زد و سرش را روی شانۀ رامین گذاشت. موی سیاه رنگ و قشنگش روی شانۀ رامین را پوشانده بود. رامین هم در حالی که رانندگی می کرد دستش را به دور رکسانا حلقه کرد و بوسه ای بر پیشانی اش زد. بعد از مدتی رانندگی در سکوت ، ناگهان سایه ای در کنار جاده نظر رامین را از دور به خود جلب کرد. این سایه از دور به صورت مردی در حال راه رفتن به نظر می رسید.     

 

رامین سرعت ماشین را کم کرد. به تدریج که نزدیکتر شدند ، پیرمردی در لباس بلند سفیدی به چشمش رسید. بر روی موی سفیدش شبکلاه کوچکی بسر داشت. بنظرشان خیلی عجیب بود که پیرمردی را قدم زنان در وسط بیابان سوزان ببینند. بخصوص اینکه او بجز یک کیسۀ کوچک چیز دیگری به همراه نداشت. هر دو فکر می کردند که این پیرمرد در وسط بیابان چکار می کند.

 

رکسانا با لحن دلسوزانه ای به رامین گفت : " این بیچاره رو ببین ". از لحن او رامین فهمید که رکسانا می- خواهد او ماشین را متوقف کند و به پیرمرد کمک کنند. با اینکه دلش می خواست با رکسانا به تنهایی مسافرت کند و نمی خواست کسی را در راه سوار کند ، سرعت ماشین را کم کرد تا به کنار پیرمرد رسیدند و ماشین را متوقف کرد. پیرمرد همچنان به راه رفتن ادامه داد. رامین ماشین را به آرامی به حرکت در آورد تا دوباره به کناره پیرمرد رسیدند. در حالی که ماشین حرکت می کرد ، رکسانا روسری اش را روی سرش جلو کشید ، شیشه را پایین داد و از پیرمرد پرسید :"آقا ، کمک لازم دارید؟"  پیرمرد به آنها نگاهی کرد و چیزی نگفت. رکسانا گفت: " نکنه راهتون رو گم کردید." رامین اضافه کرد : " اگر می خواهید ما می تونیم کمکتون بکنیم." پیرمرد لبخندی زد و در جوابشان گفت: "اهورمزد". رامین و رکسانا متوجه شدند که پیرمرد زرتشتی است. پیرمرد که با لحجۀ یزدی صحبت می کرد به انها گفت: " من دارم به زیارت کوه چک چک و چشمۀ مقدس می- رم". اسم کوه به نظرشان آشنا می آمد. بعد از مدتی فکر کردن رکسانا گفت: " من دربارۀ کوه چک چک شنیده ام ،همانجایی نیست که زرتشتیها آتش رو می پرستن؟" پیرمرد با لحن آرامی جواب داد : " ما آتش رو نمی- پرستیم". رکسانا به یاد آورد که زرتشتیها مانند مسلمانها ، مسیحیها و یهودیها یکتاپرست هستند. او می دانست که آنها به آتش احترام می گذارند و از روی عادت این حرف را به پیرمرد زده بود. بعد از این رکسانا به پیرمرد گفت: " ما داریم به یزد می ریم ". رکسانا می دانست که کوه چک چک باید نزدیک یزد باشد و به این جهت می توانند پیرمرد را به آنجا ببرند ولی می دانست که باید از جادۀ اصلی خارج شوند. رکسانا دلش به حال پیرمرد سوخته بود و می خواست به او کمک کند ولی فکر کرد که ممکن است رامین نخواهد که پیرمرد را با خودشان ببرند. رامین در دلش گفت: " نمی تونیم این پیرمرد رو اینجا رها کنیم". نگاهی به رکسانا کرد و با اینکه دلش می خواست با همسرش تنها باشد به پیرمرد گفت: " اگه دلتون بخواد ، ما می تونیم شما را بیشتر راه ببریم". پیرمرد سرش را به تشکر تکان داد و دوباره گفت: " اهورمزد". و به ماشین نزدیک شد. رکسانا در عقب را از داخل باز کرد و پیرمرد داخل ماشین شد. بعد از اینکه پیرمرد در را بست، رامین به راه افتاد. پیرمرد گفت: " خیلی متشکرم". و اضافه کرد : " اسم من پورزنده ، من یک موبد هستم". رامین گفت: " اسم من رامین، این هم خانمم رکسانا است". پیرمرد گفت: " رکسانا اسم دختر داریوش سوم و زن اسکندر است".

و بعد با لحنی ناراحت اضافه کرد: " فقط حیف که رکسانا نتونست آنطور که شهرزاد دل شهریار را بدست آورد دل اسکندر رو بدست بیاره." صحبت دربارۀ تاریخ باستان ایران بین رکسانا و پیرمرد ادامه پیدا کرد. رامین بدون اینکه وارد بحث شود به رانندگی ادامه داد. رکسانا که کنجکاوی زیادی دربارۀ دین زرتشت داشت شروع به پرسیدن سئوالهای گوناگون در این باره کرد. پیرمرد هم درجوابش مسائل مختلف دین زرتشت مانند قوانین آشا و پندار نیک و قدرت و یگانگی اهوامزدا را توضیح می داد.

رامین که در این مدّت فقط به آنها گوش می داد و از شنیدن مسائل مذهبی خسته شده بود ، دهان باز کرد و گفت : " مذهب به هیچ کس کمک نمی کنه." پیرمرد پرسید : " چرا فکر می کنی که مذهب به هیچ کس کمک نمی کنه؟" رامین گفت: " ببینید وضع کشور چطور شده. هیچ جای دنیا مردم به اندازۀ مردم ایران مذهبی نیستند. برای مثال هیچ وقت در تهران رانندگی کردین یا سعی کردین از خیابان رد بشین ، هر دفعه که وارد خیابان می شین جونتون در خطره. هیچ قانونی وجود نداره و همه چیز به هم خورده است. حواس پلیس پرت دسگیر کردن زنهایی است که لباساشون همه جاشون رو نپوشونده به جای اینکه مراقب رانندگی مردم و اجرای قانون باشن. مردم توی مسجد خدا خدا می کنن ولی پشت فرمون بندۀ شیطون می شن. " پیرمرد گفت: " همه چیز بهتر خواهد شد. بزودی به اندازۀ کافی نیروی خوبی وجود خواهد داشت که او دوباره برگرده." رکسانا پرسید: " کی برگرده؟ " پیرمرد جواب داد : " شهرزاد " رامین در حالی که می خندید گفت: من یک خواهر ، دختر خاله و یک عمه دارم که همه شون اسمشون شهرزاد." موبد زرتشتی جواب داد: " من منظورم شهرزاد هزار و یک شب." رکسانا گفت:" من داستان شهرزاد رو می دونم. شهرزاد برای اینکه کشته نشه هر شب داستانهای خیلی قشنگتی می گفت." پیرمرد جواب داد: " شهرزاد قصه نیست، اون واقعّیت داره." رکسانا که نمی خواست با پیرمرد مخالفت کند از روی احترام  جواب داد: " بله، من شنیده بودم که مدارک تاریخی نشون می ده که شهرزاد واقعی بوده و در زمان ساسانیان و قبل از اینکه اسلام به ایران بیاد زندگی می کرده و واقعأ از کشتار زنان بدست شهریار جلوگیری کرده بوده و مردمش رو نجات داده." پیرمرد جواب داد: " شهرزاد بزودی بر خواهد گشت و مردمش را نجات خواهد داد." رامین به مسخرگی گفت: " آقا شما خواب و خیال می بینین." رکسانا که از لحن مسخرۀ رامین در مقابل پیرمرد ناراحت شده بود زیر لب با ناراحتی گفت: " رامین! " امّا رامین با همان لحن مسخره ادامه داد: " شهرزاد یک قصه است آقا جان. ولی امور دنیا قصه نیست، همه دارن برای خودشون بمب های اتمی می سازن. هر کسی هر کارغیر قانونی دلش بخواهد می کنه تا وقتی که مطمئن باشه که گیر نمی افته. هر کسی که زورش به کسی می رسه زور می گه . ما خودمون چهار تا راکتور اتمی روسی داریم به همین جهت امرکایی ها از دست ما عصبانی هستند و بزودی  ممکنه به ما حمله کنن و راکتورها را بمباران کنن. اگر اونها هم این کار را نکنن ، اسرائیلی ها ممکنه بکنن. حالا یا وضعمون بدتر می شه و ملا ها بیشتر به ما زور خواهند گفت یا ایران به یک زباله دان اتمی تبدیل می شود. چه جوری می شه این وضعیت خراب را درست کرد. جّن توی چراغ جادو این وضعیّت رو درست می کنه؟! "

 

با لحن آرامی پیرمرد در جواب رامین گفت: " سالهاست که من سعی کرده ام کشور خودم و جهان رو از این آشفتگی نجات بدم و امیدوارم که نیروی خوب به اندازۀ کافی در دنیا جمع شده باشه تا بالاخره بتونم به هد فم برسم." رامین جواب داد: " متأسفم ولی من به معجزه اعتقاد ندارم. مذهب که به داد ما نرسیده و علم هم به ما هیچ کمکی نکرده. سر نوشت ما اینه که بزودی یکی به ما حمله می کنه و همون بلایی که به سر عراق آومد به سر ما هم خواهد آومد." موبد زرتشتی جواب داد: " به همین جهته که بازگشت شهرزاد خیلی مهّمه."

 

 رامین ساکت شد و جوابی نداد. برای مدّتی هیچ کس در ماشین صحبت نمی کرد تا بالاخره رکسانا که می- خواست همه را آرام کند شروع به صحبت دربارۀ داستانهای هزارو یک شب با پیرمرد کرد. آنها دربارۀ علائدین و چراغ جادو ، علی بابا و چهل دزد بغداد و سفرهای سندباد گفتند. دربارۀ کاروانسراها، کاروانها و مسافرتهای طولانی جادۀ ابریشم. در همین حال پیرمرد دستش را در کیسه اش کرد و نواری را از اون بیرون آورد و به رکسانا داد. رکسانا روی نوار اسم " شهرزاد -  ریمسکی و کورساکوف" را خواند. رامین نوار را توی ضبط ماشین گذاشت و در سکوت همه به موسیقی ریمسکی و کورساکوف گوش دادند. رامین و رکسانا با علاقه به موسیقی گوش دادند و در ذهنشان به گذشتۀ پر افتخار ایران فکر می کردند.

 

مدّت زمانی گذشت تا بالاخره به یک ساعتی یزد رسیدند. در این موقع به یک چهارراه رسیدند که جادۀ شیراز- یزد را به یک جادۀ فرعی وصل می کرد. پیرمرد از آنها پرسید: " لطفأ به من اجازه بدین اینجا پیاده بشم." رامین ماشین را متوقف کرد ، رکسانا از پیرمرد پرسید: " کوه چک چک نزدیک اینجاست؟"  پیرمرد به یک کوهی که از دور پیدا بود اشاره کرد و گفت: " اون کوه چک چک است." فاصلۀ زیادی بین کوه و جاده وجود داشت و هر دو با خود فکر می کردند که چگونه یک پیرمرد می تواند  این فاصلۀ طولانی را تا قبل از غروب آفتاب طی کند. رامین که در دل به خاطره مسخره کردن پیرمرد احساس بدی می کرد به پیرمرد گفت: " ما شما رو تا اونجا می بریم." رامین انسان مذهبی نبود ولی همیشه سعی می کرد به اعتقادات مردم احترام بگذارد و به همین جهت می خواست که رفتار بدش را تلافی کند.  رکسانا ازاین کار رامین خیلی خوشحال شد و به او لبخند زد. موبد زرتشتی گفت: " من نمی خوام که راه شما رو دور کنم." رکسانا جواب داد: "اشکالی نداره ، ما عجله نداریم." پیرمرد در حالی که دستانش را از روی تشکر به هم می فشرد گفت:"  اهورمزد ، من مطمعن هستم که حالا برای من به اندازۀ کافی نیروی خوبی وجود داره." رامین وارد جادۀ فرعی شد و به رانندگی ادامه داد. پس از مدّتی جادۀ آسفالت به جادۀ خاکی تبدیل شد. در حالی که پیرمرد رامین را راهنمایی می کرد ، رامین به رانندگی ادامه داد.

 

 جادۀ خاکی پیچ در پیچ بود. درحالی که ماشین به سختی می لرزید رامین و رکسانا فکرمی کردند که کمک کردنشان ممکن است در آخر باعث زحمتشان بشود. از دورخانه هایی در کنار سخره ای بزرگ به نظرشان رسید. موبد زرتشتی گفت:" کوه چک چک اونجاست. سالی یکبار در اوّل تابستون زرتشتی های ایران در آنجا برای زیارت و عبادت جمع می شن." همین که نزدیکترشدند از دور پله های سنگی نمودار شدند که از کنار سخره بالا می رفتند. به تقاضای پیرمرد ، رامین ماشین را درکناراولین پلۀ سنگی پارک کرد. همه از ماشین خارج شدند. رامین و رکسانا شروع به تماشای اطراف کردند و هر دو فکر می کردند که چقدرسخت بوده است که این پله ها را در سنگ بکنند. هر دو با علاقه به اطرافشان نگاه می کردند و از دیدن ساختمان و پله های قدیمی لذت می بردند. پیرمرد به آنها گفت:" خواهش می کنم همراه من بیائید. من می خوام به شما چشمۀ مقدس رو نشان بدم. افراد غیر زرتشتی اجازه ندارند که این چشمه رو ببینن ولی بخاطر کمکی که به من کردید شما استثناء هستید". رامین و رکسانا هردو کنجکاو بودند و خوشحال شدند که می توانند چشمه را ببیند ولی در عین حال نمی خواستند مزاحمت ایجاد کنند. رکسانا گفت:" ما نمی خوایم که در موقع مراسم مذهبی مزاهم شما بشیم." پیرمرد جواب داد:" شما مزاهم نیستین. در واقع حضورشما اینجا لازمه. خوبی که شما امروز نشان دادید به وقوع یک معجزه کمک خواهد کرد." رامین که دوباره از حرفهای موبد زرتشتی عصبانی شده بود پرسید:"شما اصلأ تا به حال شاهد یک معجزه بودین؟" پیرمرد جواب داد:" من سالهاست که برای وقوع معجزۀ بازگشت شهرزاد کار کردم." او اضافه کرد:" حدود سه ماه گذشته با وجود امکانات کم به جاهای مختلف ایران برای دیدن آتشکده هاو معابد زرتشتی سفر کردم. با اینکه هیچوقت از کسی استدعای کمک نکردم ولی هر وقت که به کمک احتیاج داشتم به یک نحوی کمک شدم. امروز روز آخرسفر منه و به کمک شما امروز از روی پل چینوات رد خواهم شد. رکسانا گفت:" پل چینوات ، این همان پلی نیست که زمین رو به بهشت وصل می کنه و هر کسی که نتونه به آخر پل برسه از روی پل به جهنم می افته؟" رامین با لحن مسخره و کنایه گفت:" آها ، پل چینوات." از لحن رامین پیدا بود که این موضوع را یک افسانه می دانست و قبول نداشت.

 

رامین ادامه داد:" بله من این افسانه رو شنیدم. بعد از اینکه یک مرد گناهکار می میره در یک غار تاریک دوباره زنده می شه و باید از روی پلی که بالای پرتگاهی است رد بشه. بخاطر گناهانش پل زیر پاش نازک و نازکتر می شه تا اینکه به قطر یک تیغۀ شمشیر می رسه. در همین حال یک جادوگرخیلی زشت از درون تاریکی ظاهر می شه و به اون می گه:"من کارهای بد تو هستم و با تو در جهنم به سر خواهم برد. مرد گناهکار از ترسش تعادلش را از دست می ده و از روی پل توی رودخانۀ آتشین که پر از شیاطین و روح مردم گناهکاره می افته."

 

رامین ادامه داد:" و وقتی یک مرد خوب می میره اون مرد هم باید از روی همون پل رد بشه ولی در عوض بخاطر اعمال خوبش عرض پل زیاد خواهد موند و اون به آسونی می تونه از روی پل رد بشه. در وسط راه یک زن زیبا ظاهر می شه و به اون می گه:"

 

من کارهای خوب تو هستم بیا با من به بهشت برویم. زن زیبا دست اون رو می گیره و با هم از روی پل رد می شن و بعد از خروج از غار وارد بهشتی پر از چمن زارهای قشنگ و نحر های آب می شن." موبد جواب داد:"این چیزهایی که شما گفتین واقعیت داره ولی نه به این شکل. وقتی من گفتم پل چینوات منطورم یک پل واقعی نبود بلکه منظورم یک رابطه ای بین دنیای مادّی و غیر مادّی بود".

 

 پیرمرد به بالای پله ها رفت و از رامین و رکسانا هم تقاضا کرد که به دنبال او بروند. آنها نمی دانستند که آیا با پیرمرد بروند یا نه. تا اینکه بالاخره رکسانا گفت:" ما تخت جمشید و پاسارگاد رو دیدیم و حتمأ این آخرین باری است که ما می تونیم این جا رو قبل ازاینکه به یک محل توریستی تبدیل بشه ببینیم". رکسانا دست شوهرش را گرفت و گفت:" بیا بریم." و بعد شروع به بالا رفتن از پله ها کرد. وقتی که به کنار پیرمرد رسیدند هر دو سرعتشان را کم کردند که با هم حرکت کنند. هر دو تعجب کرده بودند که با چه شوقی پیرمرد از پله ها بالا می رود و حتی استراحت هم نمی کند. رامین و رکسانا هردو به دفعات توقف کردند و از شیشۀ آبی که به همراه آورده بودند مقداری آب خوردند و به منظرۀ زیرشان ، جاده ، صحرا و کوه های اطراف نگاه کردند.

 

بعد از هر توقف به سرعت حرکت می کردند تا به پیرمرد که به آرامی به بالا رفتن از پله های سنگی مارپیچ ادامه می داد برسند. بالاخره به بالای پله ها رسیدند ،ناگهان پله ها به یک سراشیبی تبدیل شدند و یک روستایی که در دیوارۀ کوه قرار داشت در جلوشان پدیدار شد. همۀ اطاقها دردیوارۀ سنگی کوه کنده شده بودند ولی هیچ کس درآنجا دیده نمی شد. وقتی به بالای سراشیبی رسیدند ، قطعه زمین صافی را دیدند که در سایۀ کوه قرار داشت. در سمت چپشان بر روی زمین فرش سبز رنگی با گلهای سفید پهن شده بود. این فرش قشنگ برای هر سه به اندازۀ کافی جا داشت و از یک طرف به دیوار کاشی کاری می رسید .در سمت راستشان دربزرگ فلزی وجود داشت که به نظر می رسید در ورودی یک معبد باشد. دور معبد و بخصوص پشت معبد ، زمین از گیاهان سبز پوشیده شده بود و از دیوارۀ کوه آب قطره قطره روی آنها می ریخت.

 

رامین گفت:" ما خیلی کنجکاو هستیم که داخل معبد رو ببینیم ولی تا آنجائی که من می دونم بغیر از زرتشتی ها کس دیگری حق ورود به این معبد رو نداره همونطوری که به غیر از مسلمونها کس دیگری حق ورود به مکه رو ندارد" موبد گفت:" شما دوباره خوبی خودتون رو نشون دادید ، ناراحت نباشید شما هردو اجازۀ ورود دارید. در حقیقت وجود شما اینجا لازمه، امروز روز خیلی مهّمیه."

 

پیرمرد به زحمت شروع به باز کردن درهای سنگین فلزی کرد . رامین و رکسانا هم به پیرمرد کمک کردند. با باز شدن درهای معبد اطاق بزرگی دیده می شد که اطاق ورودی معبد به شمار می رفت.این اطاق ورودی بوسیلۀ نورکمی که از پنجرۀ کوچکی درسمت چپ وارد اطاق می شد ، روشن شده بود. موبد وارد معبد شد ، رامین و رکسانا هم به دنبال او وارد شدند.سپس وارد اطاق دیگری شدند که در داخل سخره کنده شده بود و به این اطاق ، اطاق کوچک دیگری متصّل بود. از میان نردۀ پنجره فضای سبز بیرون پیدا بود. در وسط اطاق شئ فلزی به ارتفاع یک و نیم متر قرار داشت. این شئ از حدود ده سینی فلزی که بطورعمودی پهلو به پهلوی هم قرار گرفته بودند درست شده بود.  این سینی ها در محیط یک دایره قرار گرفته بودند و بر روی آنها سینی گود بزرگی دیگری بطور افقی قرار گرفته بود. آنجا وسائل آشپزخانه و مقدار زیادی کتابهای قدیمی و گران قیمت داخل کتابخانه هایی با درهای شیشه ای قرار داشت. موبد برای آنها روی سماور چای درست کرد و از آنها دعوت کرد که روی نیمکتی بنشینند. در حالی که رامین و رکسانا چای خود را می نوشیدند موبد شروع به تعریف کردن داستان بازگشت شهرزاد پرداخت.

 

موبد گفت:"وقتی شهریار، شوهر شهرزاد در گذشت عده ای مذهبی به قدرت رسیدند. به اسم مذهب سعی کردند تمام آثار هنری که صورت و بدن انسان رو نشون می داد از بین ببرن و در نتیجه مقدار زیادی از آثار هنری نفیس از دست رفت. در چشم اونها ، شهرزاد که بانی این آثار هنری بود مقصّر اصلی بود. به همین جهت تصمیم گرفتند که شهرزاد رو از بین ببرن. چون در اون زمان شاهی نبود که از شهرزاد حمایت کند ، گروهی به قصد کشتن شهرزاد به قصر حمله کردند.شهرزاد هم از دست اونها به همین جایی که ما الان هستیم ، یعنی چشمۀ کوه چک چک پناه برد. مردمی که قصد کشتن شهرزاد رو داشتند اون رو تعقیب کردند و اگر به خاطر یک معجزه نبود به مقصودشون می رسیدن. گفته شده که شهرزاد وارد چشمه شد و در چشمه ناپدید شد و بجز لباسش چیزی دیگری از او باقی نماند.

در تمام این سالهایی که گذشته، شهرزاد چندین بار ظاهر شده و به هر کسی که در حضور او بوده گفته که :"من به محض اینکه به اندازۀ کافی نیروی خوبی در سرزمین زرتشت وجود داشته باشه از دنیای غیر مادّی به دنیای مادّی بر میگردم". "شهرزاد دوباره ایران رو همانطوری که در زمان ساسانیان نجات داد ، نجات خواهد داد. ایران دوباره سرزمین آزادی خواهد شد. سرزمین زرتشت دوباره با نور پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک روشن خواهد شد." رامین با تردید به حرفهای موبد گوش می داد. رکسانا که به صحبت های موبد علاقه مند شده بود گفت:"کشورمون در وضع بدیست و الان وقت اینه که یک ناجی کشورمون رو ازاین بدبختی نجات بده." رامین رو به رکسانا کرد و گفت:"چون تواین داستان رو باور کردی دلیل نمی شه که واقعیت داشته باشه." و بعد رو به موبد کرد و گفت:"اگه واقعیت داره چرا ثابتش نمی کنی." موبد جواب داد:"شما خواهید دید که امروز روز بازگشت خواهد بود." بعد از اینکه رامین و رکسانا چایشان را تمام کردند ، موبد لیوانهای چای را شست و بعد از آنکه آنها را کنار گذاشت، کتاب گاتها، سرودهای مذهبی زرتشتی و یک جعبۀ کبریت را برداشت و پیش آنها برگشت.