فصل پنجم
برج سکوت*
کوههای دور د ست در حومه يزد به چشم می رسيدند. در نقطه ای بالای کوه شمالی، وحيد پارتيان از عده ای که مشغول موتور سواری در دامنه کوه بودند فيلم برداری می کرد. بعضی از موتور سوارها درکوه موتور سواری می کردند و بعضی ها هم مشغول پرش از روی تپه های خاک در دامنه بودند. وحيد در حالی که در روی برج سکوت مشغول فيلم برداری بود با خود می گفت: "خوب، به هر صورت قدم کوچکی داری در جهت درست بر می داری. ادامه بده، به زودی فيلم مستند خودت رو تموم خواهی کرد." بعد از اينکه وحيد به اندازه کافی از مناظر مورد نظرش فيلم برداری کرد، دوربين را خاموش کرد و بر زمين گذا شت. او دستمالی از جيبش خارج کرد و عرق پيشانی اش را پاک کرد.
نگاه وحيد از دامنه کوه به طرف منطقه مسطحی که بر آن ايستاده بود جلب شد. در حالی که او به گودال بزرگی در ميان زمين مسطح نگاه می کرد در اين فکر بود که تا چهل سال قبل زرتشتی ها جسد مردگانشان را در اين گودال قرار می دادند و اجازه می دادند که لاشخورها گوشتشان را بخورند. وحيد فکر می کرد چه فرست مختصر به فردی بود اگر می توانست از مراسم ختم زرتشتيان در اين محل و خورده شدن جسدها بوسيله لاشخورها فيلم برداری می کرد. بعد ازاين وحيد برگشت و به طرف تلسکوپش که نزديک ديوار خاکی اطراف زمين مسطح بود قدم برداشت. وحيد تلسکوپش را روی چند اطاق کاهگلی کوچک در دامنه کوه نزديک جاده خاکی يزد تنظيم کرد. از بالای برج سکوت وحيد ماشين خودش را که در دامنه کوه پارک شده بود می ديد. وقتی وحيد شروع به نگاه کردن به اطراف کرد سه ماشين را ديد که از طرف يزد به کوه نزديک می شدند. ماشين اولی به نظر نظامی می آمد و دو ماشين ديگر شخصی. وقتی ماشين ها به دامنه کوه رسيدند، در کنار ماشين وحيد پارک کردند و عده ای سرباز از پشت ماشين نظامی خارج شدند و شروع به بستن جاده کردند. يکی از آنها با بلند گو اعلام کرد: "همه افرادی که بدون اجازه در اين منطقه جمع شده اند بايد ايجا را ترک کنند."
اين پيغام چند بار ديگراعلام شد تا اينکه تمام موتور سوارها شروع به ترک منطقه کردند. وحيد با خودش گفت: "اين بالا هيج جائی نيست که بشه قائم شد." بعد از اين شروع به جمع کردن تلسکوپ و وسا ئل عکاسی اش شد و از بالای کوه وارد کوره راهی شد که به دامنه ختم می شد. در حالی که در کوره راه می رفت، وحيد از دور ديد که موتور سوارها در دامنه کوه جمع شده اند و سربازها به آنها اشاره می کنند که ناحيه را ترک کنند. وقتی وحيد به نزديکی اطاقهای کاه گلی رسيد، همه موتور سوارها از آنجا رفته بودند.در اين موقع او ديد که سه پاسدار در لباس شخصی و يک ملا از ماشين شخصی اولی خارج شدند. بعد از اين چهار نفر ديگر در لباس نظامی با اسلحه به کمر ازماشين شخصی دومی خارج شدند. وحيد مشاهده کرد که دو زن هنوز در پشت ماشين شخصی دوم نشسته اند. يکی از آنها چادر سياهی بر سر دا شت وديگری لباس سفيدی به تن و مقنعه ای به سر دا شت.
وحيد در ماشين خودش را باز کرد و شروع به گذا شتن وسائل عکاسی اش بر روی صندلی عقب ماشينش شد. همينکه خواست وارد ماشين بشود يکی از پاسدارها که به نظر می رسيد فرمانده ديگران است به وحيد نزديک شد و درحال ا شاره به وسائل عکاسی او به او گفت: "متأسفم ولی من مجبورم وسائل عکاسی شما را توقيف کنم". با اينکه وحيد می دانست که هيچ فايده ای ندارد که با پاسدار جر و بحث کند ولی با اين وجود گفت: "برای چی آقا؟ من فقط داشتم از موتورسوارها فيلمبرداری می کردم" پاسدار ادامه داد: " من دسنور گرفتم که اين کارو انجام بدن" وحيد پرسيد:" آقا شما بعداُ وسائل عکاسی و فيلمبرداری رو به من پس خواهيد داد؟"
پاسدار جواب داد:" بستگی داره.چه مدّت در يزد خواهی بود؟" وحيد گفت:" می خوا ستم فردا از يزد بروم". در اين زمان يک آخوند به آنها نزديک شد و از وحيد پرسيد:
"شما کی هستين؟" وحيد جواب داد:" اسم من وحيد پارتيان ا ست" آخوند ادامه داد: "شما اهل کجا هستيد؟"
وحيد کفت:" تهران"
آخوند:" شما عکاسين؟"
وحيد جواب داد: "بله"
آخوند گفت:" کجا عکاسی رو ياد گرفتيد؟"
وحِيد:" دانشگاه"
آخوند:" کدوم دانشگاه؟"
وحيد با وجود اينکه نمی خوا ست اين سئوال را جواب بدهد برای اينکه دروغ بعدا مزاحمت ايجاد نکند گفت:" دانشگاه مری لند"
پاسدار پرسيد:" اين دانشگاه در آمريکا نيستش؟"
وحيد:" بله"
او پرسِيد:" نزديک واشينگتن؟"
وحيد:" بله، درسته" پاسدار ادامه داد:" نزديک سازمان سی آی اي؟
وحيد شانه هايش را به علامت ندانستن بالا انداخت ولی در وافع می دانست که مقّر سازمان سی آی ای در آن طرف شهر در ويرجينيا است.
آخوند از او پرسيد:" شما طبعه آمريکا هستين؟" وحِيد که می خوا ست به آنها جوابی بدهد که به گوششان خوش بيايد گفت نه و در جواب سئوال آخوند که از او پرسيد چرا آمريکا را ترک کرده جواب داد:" من به کشورم ايران خيلی علاقه دارم و نمی خوا ستم از ايران دور باشم" وحيد می دا نست که هيچ کدام از آنها واقعا جواب او را باور نکردند ولی می دا نست که جواب بدی به آنها نداده. بعد از آخوند رو به او کرد و گفت:" در اين صورت شما می توا نيد به کشورتان خدمت کنيد و برای ما عکاسی کنيد." وحيد با خود گفت:" من نمی خوام برای اينها عکاسّی کنم." پاسدار که از تصميم آخوند متعجب شده بود رو به او کرد و پرسيد:" شما نمی خوا هيد که اين آقا از اِينجا بره"
آخوند جواب داد:" نه، من می خوام از عکاسّی اين آقا اسنفاده کنم" در همين احوال ماشين ديگری به مانع وسط جاده نزديک شده، متوقف شد. همه چشمها به آن ماشين و افراد درون آن دوخته شده بود. در جلوی ماشين يک زن و مرد جوان و درعقب ماشين پيرمردی با موهای سفيد و چند عدد کاغذ در دستش نشسته بود. به محض اينکه ماشين به طور کامل متوقف شد پيرمرد از عقب ماشين پياده شد. آخوند که به نظر می رسيد آنها را شناخته بود به همراه فرمانده پاسدارها به پيرمرد نزديک شد و با لحنی عصبانی گفت:" آقای شريفی شما اينجا هيچ قدرتی نداری." شريفی در جواب گفت:" شما حق نداريد اين مرا سم اعدام رو ادامه بدهيد، مجلس قانون رد کرده ، هيچ کس حق نداره که کسی را بدون مدرک دستگير و شکنجه کنه"
آخوند گفت:" قوانين مجلس بدون تصويب شورای نگهبان ارزشی نداره" شريفی گقت:" شورای نگهبان اين قانون رو تصويب کرده" و بعد از اين يکی از کاغذهای در دستش را به اخوند تشان داد. اخوند سرش را به علامت مخالفت تکان داد و گفت:" اين قانون در اين باره هيچ اثری نداره. اين زن خودش به گناهش اقرار کرده و عدالت در اينجا انجام خواهد شد".
شريفی در جواب گفت:" اين قانون همه چيز رو عوض می کنه. ديگه هيچکس حق نداره همينطوری و بدون مدرک کسی رو در جمهوری ا سلامی اعدام کنه." آخوند گفت:" مجلس اصلاح طلب ديگه هيچ قدرتی نداره و ما حالا يک مجلس ا سلامی داريم که می خواد قوانين ا سلامی رو تصويب کنه. ديگه مجلس نماينده اصلاح طلبی نداره که به ا سلام خيانت کنه و آدمهايی مثل شما که می خوان دولت ا سلامی رو سرنگون کنن و دولت شاهی را به جاش قرار بدن بزودی حساب پس خواهند داد."
شريفی در جواب گفت:" ديگه نمی شه برای اعدام کسی را سنگسار کرد." بعد به طرف فرمانده پاسدارها رو کرد و کاغذ قانون را به او نشان داد. بعد از نگاه کوتاهی به کاغذ، پاسدار گفت:" اين قانون همزمان با شکنجه عراقی ها بوسيله آمريکائيها در زندان "ابو قريب" تصويب شده که نشون بده ما در زندانها کسی را مثل آمريکائيها شکنجه نمی ديم." بعد در حالی که کاغذ رو به قاضی پس می داد گفت:" برو اين قانون رو به آمريکائيها نشون بده. ما صد در صد در پشت مقام روحانيت هستيم." شريفی گفت:"ما همه پشتی اسلام را می کنيم ولی اين کار بر خلاف اسلامه." فرمانده پاسدارها با لحنی عصبانی جواب داد:" آقا می خوای من چه کنم؟ وظيفه من دفاع از ايرانه. از هر طرف دشمنانمون منتظر هستن که به ما حمله کنن. ما حتی مجبور شديم فرودگاه جديد تهران رو تسخير کنيم که خارجی ها رو ازش بيرون کنيم. اگه ما به منافقين اجازه بديم به جامعه ما لطمه بزنن جاده رو برای همشون هموار کرديم."
شريفی با لحن آرامی گفت:" آقا اين خانوم منافق نيست."
ملا با مسخرگی گفت:"پس چيه؟ يک ساسانی، اين چيزيه که خودش می گه." شزيفی ادامه داد:" ممکنه اين خانوم ديونه باشه که اين حرفها رو می زنه ولي اين دليل نمی شه که سنگسار بشه." آخوند جواب داد:" ما داريم اين کار رو بر ا ساس قانون شرعی انجام می ديم." در اين زمان ذوج جوان از ماشينشان خارج شدند وبه قاضی و آخوند نزديک شدند. زن جوان پرسيد:" می شه ما فقط برای مدت کوتاهی ببينيمش." آخوند گفت:" نه! و اين دفعه اين قاضی هم نمی تونه شما رو نجات بده. دارم بهتون هشدار می دم. همين الان از جلوی چشمم دور بشين يا دستگير بشين."
در همين زمان زن چادر بسر به همراه زن ديگر که لباس سفيد و بلندی بتن دا شت و بجز چشمهايش همه جای بدنش پوشيده بود از ماشين خارج شدند. رکسانا که اين منظره را از دور ديد با هيجان دستش را در هوا تکان داد. رامين هم شروع به تکان دادن د ستش در هوا کرد. زن سفيد پوش دستش را بلند کرد و به آنها نشان داد که به دستانش دستبد هست. رکسانا فرياد زد:" خدا حفظت کنه شهرزاد." شهرزاد هم در جواب روسری اش را عقب کشيد و سرو صورت و موهايش را نشان داد. شريفی با خود فکر می کرد :" حتما دست از زندگی شسته" و با ناراحتی به اين صحنه نگاه می کرد. شهرزاد به طرف مانع در جاده حرکت کرد. زن چادر پوش دستش را دراز کرد بر روی شانه شهرزاد گذا شت و سعی کرد که او را متوقف کند ولی شهرزاد با تکانی شديد دستش را انداخت به طرف مانع در جاده ادامه داد. زندانبان هم سعی کرد او را نگه دارد ولی شهرزاد او را هم از خود دور کرد. پاسدارها از سه طرف او را محاصره کردند ولی شهرزاد همچنان به را خود ادامه می داد. شهرزاد به همراه زندانبان و پاسدارها به مانع رسيد. آقای شريفی به او نزديک شد و در حالی که در چشمهای شهرزاد نگاه می کرد از او پرسيد:" شما کی هستيد؟" شهرزاد گفت:" اسم من شهرزاده." آخوند با لحن تحقيرآميزی گفت:"ما اين رو می دونستيم. بگو تو چی هستی." شهرزاد گفت:" من دنباله رو حقيقت جاودانی هستم."
آخوند گفت:" پس شما دنباله رو آتيش پرستی هستی و در فيلمهای لختی هم شرکت می کنی." شهرزاد جواب داد:" در يک جمله شما دو دروغ گفتيد." آخوند ادامه داد:"از کجا اومدی؟" شهرزاد گفت :" من از دنيای غير ماذّی وارد اين دنيای مادّی شدم." آخوند با خود فکر کرد:" داره با دست خودش قبر خودش رو می کنه." با لحنی تحقير آميز پرسيد:"برای چه اينجا آمدی؟" شهرزاد گفت:" برای اينکه ايران رو از نابودی نجات بدم." شريفی پرسيد:" پس دليل شما اينه که ايران رو نجات بديد؟" شهرزاد جواب داد:" بله" فرمانده پاسدارها بدون دنباله روی آخوند پرسيد:"چطوری می خوای ايران رو نجات بدی." شهرزاد گفت:"با استفاده از قدرت روح مقدس." فرمانده پاسدارها رو به قاضی کرد و گفت:" می بينی، به اين دليل اين زن خطرناکه. آ دمهايی مثل اين زن فکر می کنن با دعا کردن می تونن با بمب و موشک مقابله کنن. برادر من همينطوری کشته شد.يِک پسر پونزده ساله که روی مين منفجر شد." سپس رو به شهرزاد کرد و گفت:" نه، نظرهای معنوی تو به هيچ دردی نمی خوره. يآ ما هم مثل پاکستان خودمون رو مسلح می کنيم يا مثل عراق نابود می شيم."
شهرزاد به فرمانده نگاه کرد و گفت:" شما هم می خواهيد ايران رو نجات بديد ولی در واقع شما با پشتيبانی از دشمنان ايران، ايران رو به خطر می اندازيد." فرمانده رو از شهرزاد برگرداند. آخوند دستور داد که شهرزاد را ببرند. دو نفر از پاسدارها شهرزاد را مجبور کردند که رو به طرف کوه ، همانجايی که وحيد از آن پائين آمده بود حرکت کند. رکسانا فرياد زد:" اون بيگناهه" رامين رکسانا رو در بازوانش گرفت و گفت:" بيا بريم توی ماشين، اين امر رو به پدرم واگذار بکن." بعد هر دو به آرامی به طرف ماشين رفتند ، در آنجا ايستاده شروع به نگاه کردن به شهرزاد کردند. آقای شريفی دوباره با صدای بلند به فرمانده گفت:" سنگسار کردن غير قانونيه" فرمانده با لحنی که بنظر غمگين می امد جواب داد:" متاسفم، ديگه کاری از دست من برنمياد." بعد به وحيد نزديک شد و گفت:" وسائل عکاسی ات رو جمع کن و برو بالای کوه."
وحيد دوربين فيلمبرداريش رو روشن کرد و شروع به ضبط کردن کرد. او اول دوربين رو به طرف يزد گرفت تا از افق و يزد فيلمبردای کند. بعد دوربين را به طرف ماشينها، ذوج جوان، قاضی و پاسدار گرفت و از آنها فيلمبرداری کرد. سپس از شهرزاد و زندانبانها که در پائين کوه رو به دو برج سکوت ايستاده بودند فيلم برداری کرد. دو نفر از زندانبانها پشت شهرزاد و دو نفر در جلوی او بودند. يکی از آنها بيلی بر شانه هايش حمل می کرد و ديگری کيسه ای پر از سنگ. وحيد در دل می گفت:" چقدر طول می کشه که او رو با سنگسار کردن بکشن؟"
زندانبان به شهرزاد نزديک شد و پشت او ايستاد. بعد آخوند با شمشيری در قلاف به همراه محافظانش به دنبال زندانبانها قرار گرفت. وحِيد با خود فکر کرد:" ممکنه بخوان سرش رو با شمشير بزنن عوض اينکه سنگسارش کنن!"در اين موقع زن زندانبان با صدای بلند گفت:"وقتشه" و بعد از اين همه آنها شروع به راه رفتن کردند.
وحيد به همراه آنها به راه افتاد وسعی کرد که بهترين زاويه را برای فيلمبرداری پيدا کند. قدمزنان همه آنها از نزديکی اطاقهای کاهگلی رد شدند و شروع به بالا رفتن از کوه کردند. هيچکس صحبت نمی کرد. وحيد سعی می کرد از نزديک از همه فيلمبرداری کند. وقتی که از نزديک به شهرزاد نگاه می کرد در صورتش علامتی از غم و ناراحتی نمی ديد. وحيد حتی از آخوند شمشير به دست در جلوی گروه از نزديک فيلمبرداری کرد که باعث عصبانی شدن او شد. وحيد که در جلوی گروه عقب عقب راه می رفت تعادلش را از دست داد و بر زمين خورد. همه با تعجب ديدند که شهزاد در کمال آرامش به زمين خوردن وحيد خنديد.وحيد با خود فکر می کرد:" علت اينکه اين زن اينقدر آرومه حتما برای اينه که فکر می کنه خدا نجاتش می ده. حتما به سرش زده. به محض اينکه سنگها شروع به پرت شدن کردن حساب د ستش می آد." وقتی به بالای کوه رسيدند، وحيد از همه جلو زد تا از رسيدن گروه به بالای کوه و ورود شان به برج سکوت فيلمبرداری کند. پاسدارها و زندانبان ها همه به دور گودال در وسط زمين مسطح بالای برج سکوت جمع شدند. شهرزاد در يک طرف گودال و آخوند شمشير بد ست در مقابل او در طرف ديگر گودال ايستاده بود. وحيد بعد از امتحان کردن چند زاويه مختلف، در نزديکی ورودی به زمين مسطح و با زاويه ای به گودال دوربين خود را قرار داد. وحيد تا حدی برای فيلمبردای مراسم سنگسار کردن يک زن هيجان زده شده بود. ولی بعد از مدت کوتاهی وحيد به ياد آورد که حتما هر چه فيلمبرداری کند از او گرفته خواهد شد. و بعد احساس گناه به او د ست داد که چرا در قتل يک زن بی گناه شرکت کرده است. زندانبانی که کيسه سنگ را حمل می کرد به آخوند نزديک شد و کيسه را در کنار پای او به زمِين گذا شت. آخوند هم کيسه را در کنارش روی زمين خالی کرد. کيسه پر از سنگهای درشت بود. بعد آخوند به محافظها و پاسدارها ا شاره کرد که برای اجرای مرا سم آماده شوند. آنها هم به آخوند نزديک شده و هر کدام مقداری سنگ بردا شتند و بعد به جای خود به دور گودال برگشتند. سپس رئيس زندان به زندانبانی که با خود بيل را حمل می کرد دستور داد که زمين را در وسط گودال بکند. او بعد از نگاهی به صورت زن زيبا که مدتها در زندان در زير نظر او بود وارد گودال شد و در وسط آن شروع به کندن زمين کرد. زندانبان بعد از مدتی سوراخی به عمق بدن يک انسان در زمين کند. هنگامی که او سوراخ را می کند، هر چند دقيقه يکبار بی اختيار به صورت شهرزاد نگاه می کرد ولی بعد از مدت کوتاهی شايد از ترس اينکه فکرهای ناخواسته به سرش بزند روی از او بر گرداند و به کندن سوراخ ادامه داد. زمان به سرعت گذشت. وقتی که زندانبان کندن سوراخ را تمام کرد از سوراخ خارج شد و در حالی که هنوز داخل گودال ايستاده بود رو به آخوند کرد. آخوند در اين زمان شروع به دعا کردن کرد. بقيه آنها هم منهای شهرزاد و وحيد شروع به دعا کردن کردند. بعد از مدتی آخوند با صدای بلند گفت:"بسم الله الرحمن الرحيم، خدايا گناهان اين زن رو ببخش. همه ساکت شدند. سپس آخوند شمشيرش را به آرامی از قلاف خارج کرده در هوا بلند کرد. بعد با ضربتی محکم تيغه شمشير را در خاک فرو کرد. در همين موقع رئيس زندان شهرزاد را از عقب به داخل گودال هل داد. دو نفر از پاسدارها هم داخل گودال شدند و شهرزاد را به زور داخل سوراخ تازه کنده شده کردند.
زندانبانی که سوراخ را کنده بود هنوز به آخوند رو دا شت. او از کودکی اين آخوند را می شناخت و به او احترام می گذاشت. ولی وقايع امروز او را دو دل کرده بود. بعد از اينکه پاسدارها شهرزاد را در سوراخ کردند از گودال خارج شدند و به جايی که قبلا ايستاده بودند برگشتند. شهرزاد تا گردن در سوراخ بود. رئيس زندان به زندانبانی که در گودال بود دستور داد:"سوراخ را دوباره پر کن"
زندانبان برگشت و به شهرزاد نگاه کرد . شهرزاد هم با صورتی پر از تمنا به زندانبان نگاه می کرد. هيچکدام نگاه از ديگری بر نمی دا شت. زندانبان در همين حال به آرامی بيلش را از زمين بر دا شت و آن را پر از خاک کرد. او بيل پر از خاک را روی لبه سوراخ در د ست دا شت و هنوز به شهرزاد نگاه می کرد. اين امر آنقدر ادامه پيدا کرد که رئيس زندان دوباره با صدائی پرخاش جويانه دستور داد:"خاک بريز!" او هم ناخداگاهانه بيل را خالی کرد. خاک روی پای شهرزاد ريخت. شهرزاد در اين زمان باصدائی بلند شروع به دعا کردن کرد:"من اهورا مزدا را می پرستم و از زرتشت پيروی می کنم. همه خوبی ها و نور از اهورا مزدا است. من از ظلم و بدی هرگز پيروی نمی کنم. من با هرکسی که به ديگران زيان می رساند مخالفم. من با آنها با گفتار خوب،پندار خوب و کردار خوب مبارزه خواهم کرد. من زندگيم را به گفتارنيک، پندار نيک و کردار نيک تسليم می کنم. من زندگی ام را به مذهب مزدايی که بهترين مذهب است تسليم می کنم."
آخوند که از شنيدن اين حرفها خيلی عصبانی شده بود فرياد زد:"کافر آتيش پرست!" بعد سنگی از زمين بردا-شت و به طرف صورت شهرزاد پرتاب کرد. شهرزاد سرش را کنار کشيد و سنگ از کنار صورتش رد شد. از صورت زندانبانی که سوراخ را کنده بود برای لحظه ای معلوم بود که از نخوردن سنگ به شهرزاد خوشحال بود.رئيس زندان که شک می کرد زندانبان تحت تاثير شهرزاد قرار گرفته، به زندانبانهای ديگر دستور داد:" اون را به سمت چپ بچرخونيد" زندانبانهای ديگر هم به نظر تحت تاثير شهرزاد می آمدند و مدت کوتاهی بی حرکت ايستادند ولی بعد يکی از آنها وارد گودال شد و به شهرزاد نزديک شد. او به آرامی شانه های شهرزاد را گرفت و او را به سمت چپ چرخاند. در اين حالت شهرزاد رو به پاسدار دا شت. سپس او از گودال خارج شده و در جای خود ايستاد. وحيد حالا صورت شهرزاد را در دوربين خود می ديد. رئيس زندان دوباره به زندانبانی که سوراخ را کنده بود دستور داد:"سوراخ رو پرکن" زندانبان هم به آرامی و با ترديد بيل ديگری پر از خاک را در سوراخ به اطراف شهرزاد خالی کرد.رئيش زندان و آخوند يکی بعد از ديگری فرياد زدند:" تندتر، تندتر!" سوراخ در اطراف بدن شهرزاد به آرامی با خاک پر می شد. وحيد که در حال فيلمبرداری بود فکر می کرد که شايد شهرزاد می خواهد بميرد و با کشته شدنش خدا گناهان مردم را خواهد بخشيد. وقتی زندانبان آخرين بيل خاک را خالی کرد بر زمين زانو زد و با دستانش شروع به صاف کردن خاک کرد. شهرزاد تا گردن در خاک دفن شده بود. زندانبان در حالی که خاک را صاف می کرد در گوش شهرزاد با صدای آرامی گفت:" شما حقت نيست که اينجوری بميری"وفتی زندانبان کارش را تمام کرد از زمين بلند شد و بعد از بردا شتن بيلش از روی زمين عقب رفت. رئيس زندان به او دستور داد که از گودال بيرون بيايد. زندانبان با ترديد در جای خود ايستاده بود. رئيس زندان می خوا ست که دستورش را تکرار کند که در همين زمان شهرزاد با صدای بلند گفت:"من دنبال خدا در مبعد، کليسا و مسجد گشتم ولی در آخر او را در قلبم پيدا کردم." اين گفته شهرزاد باعث شد که زندانبان به فکر فرو برود. او از روش اعدام شهرزاد خوشش نمی آمد ولی درعين حال وظيفه شناسی اش باعث شده بود که دو دل باشد و نتواند در اين مورد چيزی بگويد. زندانبان رو به شهرزاد زيبامی کرد و در دل می دانست که او زنی خوب و شايسته ا ست و انجام اين مرا سم اعدام گناه. احساسات زندانبان لبريز شد و با صدايی بلند گفت:"ال... اکبر" وقتی زندانبان ديگری که در خارج گودال ايستاده بود اين را شنيد، اين را به علامت مذهبی بودن زندانبان ديگر بردا شت و او هم با صدايی بلند گفت:" ال... اکبر"و بعد سنگی از زمين بردا شت و حاضر شد که زن کافر را به سزای اعمال ناشايسته اش برساند. او سنگ را با ضربی محکم به طرف صورت شهرزاد پرتاب کرد. او فکر می کرد که نگاه کردن به صورت زيبای اين زن کافر باعث گناه بسياری از مردان شده و برای همين بايد اول صورت او را از بين ببرد. زندانبانی که در گودال بود، بدون اراده و شايد با تمام اراده به سرعت کفه بيل را جلوی شهرزاد گرفت تا از خوردن سنگ به صورتش جلوگيری کند. همه با تعجب به اين صحنه نگاه کردند. وحيد که مخالفت اين زندانبان را با دستور مقامات بالا دست او ديد با خود گفت:" اين بدبخت حتما برای اين کار حساب پس خواهد داد."
زندانبان با صدای بلند گفت:"شورای نگهبان سنگسار کردن را ممنوع کرده. ما گناه می کنيم اگه اين زن رو سنگسارش کنيم." يکی از پاسدارها سنگی به طرف زندانبان پرتاب کرد. بلا فاصله پاسدار دوم سنگی ديگر به طرف او پرتاب کرد. زندانبان با بيلش از خوردن سنگ اول جلوگيری کرد ولی سنگ دوم محکم به شانه اش خورد.
با وجود درد شديد رو به آخوند کرد و گفت:" آقا، خدا می خواد به ما يه چيزی بگه." آخوند با عصبانيت جواب داد:"بله، خدا داره يک چيزی به ما می گه." و بعد روبه پاسدارهايی کرد که حالا همه سنگ به د ست منتظر دستور او بودند که به سنگ انداختن شروع کنند و گفت:" صبر کنيد" بعد شمشير را از زمين بيرون کشيد و با آن به شهرزاد ا شاره کرد و گفت:" خدا داره به ما می گه که اين زن شيطان صفت با جادويش ايمانداران رو از راه راست منحرف می کند."
آخوند با شمشير آخته داخل گودال شد و فرياد زد:" شورای نگهبان اعدام گناهکاران رو با جدا کردن سرشون ممنوع نکرده." وقتی آخوند به وسط گودال رسيد ديد که زندانبان بين او و شهرزاد ايستاده. به او گفت:" از گودال بيرون برو!" زندانبان جواب داد:" آقا اگه می خواين اين زن رو بکشيد، اجازه بدين ما با يک گلوله کار رو تمام کنيم". آخوند ادامه داد:" از سر راه من برو کنار." زندانبان گفت:"تو رو به خدا اجازه بدين به سرعت بميره." آخوند که واقعا عصبانی شده بود ناگهان شمشيرش را در دل زندانبان فرو کرد. ديگران اين منظره را با وحشت و خشم نگاه می کردند. زندانبان زخمی فريادی زد و بيل از د ستش افتاد. آخوند شمشير را از دل او بيرون کشيد و عقب رفت.
زندانبان در حالی که با د ستش روی زخم را گرفته بود مدت کوتاهی را به ايستادن ادامه داد و بعد بر زمين افتاد و مثل کرم به خود می پيچيد. آخوند از روی بدن او رد شد و با شمشير خونی در د ست در جلوی سر شهرزاد بر زمين نشست. او در چشم شهرزاد نگاه کرد و گفت:"خدا به جادوگری مثل تو قدرت اين رو داده که فکر مردم رو تحت تاثير خودت قرار بدی. به خاطر اين قدرت تو چندين انسان ايمان دار ايمانشون رو از د ست دادن و حالا به قعر جهنم می رن." شهرزاد که تا گردن در خاک بود شروع به خنديدن کرد و گفت:" اگر من يک جادوگرم تو چطوری می خواهی من رو بکشی." آخوند جواب داد:" با مخلوت کردن خون تو و خون کسی که تو گمراه کردی." بعد شمشيرش را نزديک زمين به نحوی در د ست گرفت که با يک ضربت افقی بتواند سر از بدن شهرزاد جدا کند. او شمشيرش را عقب برد تا سر شهرزاد را از بدنش جدا کنه که ناگهان صدای شليک يک گلوله شنيده شد. گلوله به پيشانی آخوند خورد و او از عقب بر زمين خورد و جابجا مرد. همه با حيرت به اين صحنه نگاه می کردند. رئيس زندان فريادی زد. زندانبانی که مدتی قبل کيسه سنگ را حمل کرده بود اسلحه به د ست مثل مجسمه ايستاده بود. او می دانست که گرفتن انتقام دوستش باعث مرگ خودش خواهد شد.
يکی از پاسدارها اسلحه اش را کشيد و زندانبان اسلحه بدست را کشت. دو زندانبان ديگر که اين را ديدند اسلحه شان را کشيدند و دو پاسدار ديگر را با تير زدند. وحيد با اولين صدای گلوله عقب پريد و روی زمين دراز کشيد. بعد از مدت کوتاهی صدای شليک گلو له ها قطع شد به نحوی که وحيد می توانست صدای رئيس زندان را بشنود. وحيد که فرصت را غنيمت شمرد در حالی که روی زمين می خزيد، به طرف ورودی زميت مسطح حرکت کرد و وقتی به آنجا رسيد به سرعت بلند شد وشروع به دويدن و پائين آمدن از کوه کرد. هنگام پايين امدن در وسط راه سه سرباز را ديد که تفنگ بد ست به طرف بالای کوه می دويدند. يکی از آنها که فرمانده دسته بود از او پرسيد:" برگرد بالا" وحيد که چاره ای ندا شت دوباره به بالا رفتن از کوه شروع کرد و سربازها هم بدنبال او به راه افتادند. وقتی به بالای کوه رسيدند هيچ صدايی به گوششان نمی رسيد. وحيد نمی خواست دوباره وارد آن محل بشود ولی فرمانده دسته او را مجبور کرد که وارد زمين مسطح شود. در همين زمان گلوله ای ديگر شليک شد. وحيد در جا خشک شد و برای لحظه ای فکر کرد که تير خورده. سربازها و فرمانده دسته به سرعت روی زمين دراز کشيدند. بعد از اينکه صدای گلوله ديکری شنيده نشد سربازها و فرمانده دسته در پشت وحيد به طرف گودال حرکت کردند.
وقتي وحيد به لبه گودال رسيد از ديدن منظره درون گودال کاملا به حيرت افتاد. فرمانده دسته هم در کنار او به اين منظره نگاه می کرد. داخل گودال بدن بی حرکت سه سرباز، سه نفر از زندانبانان، آخوند و رئيس زندان روی زمين بودند. وحيد با تعجت ديد شهرزاد هنوز تا کردند در خاک ولی بدون هيچ آسيبی در وسط گودال در سوراخ بود. وحيدد با تعجب ديد که زندانبانی که سوراخ را کنده بود هنوز زنده بود و به طرف شهرزاد می خزيد. او هنوز در دستش اسلحه ای دا شت. وقفی به نزديکی شهرزاد رسيد با صدای ضعيفی که نشان می داد او بزودی خواهد مرد از شهرزاد پرسيد:" من کار درست رو انجام دادم؟" شهرزاد گفت:" تو حتما از روی پل شينوات خواهی گذشت." لحظه ای بعد زندانبان نفس آخر را کشيد و جان داد. وحيد حدث زد که رئيس زندان که بعد از تير اندازی هنوز زنده بود شمشِر آخوند را به د ست گرفته و می خواست کاری را که آخوند را شروع کرده بود تمام کند. اما قبل از اينکه او سر شهرزاد را قطع کند ، زندانبان نيمه جان او را با تير زده بود. فرمانده دسته که به اين صحنه نگاه می کرد حيران بود که چگونه همه دژخيمها بد ست همديگر کشته شده ان و محکوم هنوز زنده است. وحيد نگاهی به دوربين فيلمبردايش کرد و با کمال تعجب ديد که دوربين در تمام اين مدت روشن بوده و همه چيز را ضبط کرده است. فرمانده وارد گودال شد و پس از رد شدن از روی اجساد به شهرزاد نزديک شد و روی زمين زانو زد.
او در صورت شهرزاد هيچ اثری از ترس و التماس نمی ديد. بعد از مدتی خيره شدن به او، فرمانده دسته از او پرسيد:"تو واقعا فکر می کنی می تونی ايران رو نجات بدی؟" شهرزاد جواب داد:" مردم ايران ايران رو نجات خواهند داد. من فقط برای اونها يک سمبل هستم." فرمانده بعد از شنيدن اين حرفها تلفن موبايلش را از جيبش خارج کرد و به يکی از سربازهايش در پائين کوه گفت:"هر چندتا کيسه برای جنازه داريم بيارين بالا." سربازها در پايين کوه شروع به حرکت کردند.
امير، رکسانا و رامين که صدای تير اندازی را شنيده بودند و حالا هم حرکت سربازها را می ديدند نمی دا نستند که آيا شهرزاد به د ست جوخه اعدام کشته شده و يا تير اندازی که آنها شنيدند از جهت خوشحالی قاتلين شهرزاد بعد از کشتن او بوده است. رامين به رکسانا گفت:"حتما او را با جوخه اعدام کشتن. اقلا سريع بوده." اقای مشيری گفت:" ما هر چه می تونستيم انجام داديم و بهتره که اينجا رو ترک کنيم." رکسانا با لحنی پر احساس گفت:" نه ما حتما بايد ببينيم چه به سرش اومده." رامين که نمی خواست رکسانا با ديدن جسد شهرزاد ناراحت بشود سعی کرد او را منصرف کند. رامين به رکسانا گفت:" عزيزم، بيا بريم. من مطمئنم که به ما اجازه نخواهد داد که جسد شهرزاد رو ببينيم. می بينی اين سربازها دارن کيسه های جسد رو بالای کوه می برن."
رامين ناگهان فهميد که در جمله خودش کلمه "کيسه ها" را استفاده کرده با خود فکر کرد:" چرا بيشتر از يک کيسه؟" همسر و پدرش هم همين فکر را می کردند وهمه به سربازها يی که به سرعت به بالای کوه می رفتند نگاه می کردند. رامين که می خواست دوباره سعی کند رکسانا را از آنجا ببرد، خواست چيزی بگويد که ديد رکسانا به بالای کوه ا شاره می کند و می گويد:" نگاه کنين" و در اين وقت هر سه ديدند که سه نفر از بالای کوه مشغول پائيد آمدن هستند. وقتی اين افراد پائين تر آمدند همه با تعجب ديدند که آن سه نفر فرمانده سربازها، وحيد و شهرزاد هستند! لباس سفيد او گلی شده بود. فرمانده دسته در پشت سر او و وحيد با وسائل عکاسی اش در جلوی او مشغول پائين آمدن از کوه بودند. د ست بندی بد ست شهرزاد نبود و بنظر می رسيد که ديگران با احترام او را همراهی می کنند.
بعد از مدتی هر سه به پائين کوه رسيدند و بعد از رد کردن کلبه های گلی به مانع در وسط جاده رسيدند. سربازها که تغيير در وضعيت واقعا آنها را به تعجب انداخته بود، بعد از ديدن فرمانده شان همه با احترام به او سلام نظامی دادند. فرمانده هم در جواب به آنها سلام نظامی داد و رد شد. رکسانا که از ديدن شهرزاد واقعا خوشحال بود با شوق فراوان و با چشمانی پر ازا شک به طرف او دويد. شهرزاد هم به طرف او آمد و وقتی به هم رسيدند همديگر را در آغوش گرفتند. رکسانا با صدايی پر از شوق گفت:" خدا رو شکر که هتوز تو زنده ای." شهرزاد جواب داد:" هيچوقت ايمانت را به نيروی خوبی از د ست نده." در اين موقع فرمانده به آن دو نزديک شد و به آرامی د ست به شانه شهرزاد گذا شت. شهرزاد هم از رکسانا جدا شد و به همراه فرمانده د سته به سربازها نزديک شد. فرمانده رو به سربازها کرد و گفت:" از اين به بعد اين زن زير نظر من قرار گرفته و من حامی او خواهم بود."
سپس فرمانده به يکی از سربازها ا شاره کرد و او هم به وحيد نزديک شد و دوربين فيلمبرداری او را از او گرفت. فرمانده به وحيد گفت:" من فيلم شما را جلب می کنم ولی وسائل عکاسی را به شما پس خواهم داد. اگر چند روز در يزد بمونيد و آدرستون رو به من بدهيد من با شما تماس خواهم گرفت و وسائلتون رو برای شما خواهم آورد. وحيد هم آدرس هتلش را به فرمانده داد. فرمانده ادامه داد:" تا قبل از اينکه من با شما تماس بگيرم از يزد خارج نشين."
وحيد می دانست که حتما او را زير نظر خواهند دا شت. وحيد بعد از اين شروع به حرکت به طرف مانع وسط جاده کرد و از زير آن رد شد و به زوج جوان و قاضی پيوست. بعد از سلام همه خود را معرفی کردند و قرار گذاشتند که آن شب با هم ملاقات کنند. وحيد وارد ماشينش شد، دور زد و به طرف يزد به حرکت افتاد. رامين، رکسانا و آقای شريفی وارد ماشينشان شدند و دور زدند که آنجا را ترک کنند. در حالی که رامين با سرعت کم از آنجا دور می شد، رکسانا از شيشه عقب ماشين به شهرزاد که در کنار فرمانده ايستاده بود دست تکان داد. شهرزاد هم در جواب برای او دستی تکان داد. اشک بر گونه رکسانا می دويد واو همچنان به شهرزاد که هر دقيقه دورتر و دورتر می شد نگاه می کرد. بعد از اينکه دِگر او را نمی ديد، رکسانا برگشت و رو به جلو کرد و با دستمالی ا شکهايش را پاک کرد.
بعد از مدتی سکوت، امیر سی دی را در دستگاه استریو گذاشت و روشن کرد. ترانه ای از پل مکارتنی، که مربوط به زمان آراد سازی اروپای شرقی بود، به گوش میرسید ومیگفت: "از تاریکی که مارا احاطه میکند امید رهایی هست، امید رهایی هست."
وقتی که ترانه تمام شد ، رامين جواب سئوالی را که پدرش هفت ماه قبل از او پرسيده بود داد و گفت: "بله، هنوز برای ايران اميدی هست."
پايان يک آغاز